۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی مخاطب نویسی» ثبت شده است

دارد پاییز می رسد...برگم...پر از اضطراب افتادن!

مثلا توی جمعِ خیلی بزرگترها صدایم کنی،

بگویم: جان دلم؟

آبرویمان برود :)


  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • جمعه ۱۹ شهریور ۹۵

    عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست...

    من عاشق همان لحظاتم...

    همان لحظاتی که از هجوم با تو بودن،

    کلمات در من لال می شوند...


    :: عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست

    قدم اول این راه جگر می خواهد...

    [قاسم نعمتی]


    :: یه یکی دو روزی نیستم...می ریم خونه ی عموجان و کنار ماهیا و قناری ها و کبوترای باصفاش :))

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
    • آبان دخت ...
    • دوشنبه ۱ شهریور ۹۵

    ❊ ای دو سه تا بوسه ز من دورتر...

    مثلا بنشینی کنارم...

    چتری هایم را کنار بزنی و بگویی:چه خبرا خانومم؟

    و گل های سفید و کرمی توی فرش بهمان لبخند بزنند...


    ❊ ای دو سه تا بوسه ز من دورتر...

    خنده ی تو با دل من جور تر :)

  • موافق ۹ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

    هر تار موی تو غزلی عاشقانه است...


    راستی مــرد!

    نمی دانی چه عالمی دارد بانــو ی تو بودن...



    :: هر تارموی تو غزلی عاشقانه است/دیگر رسیده تا کمر این شعر آخرت...

    [صالح دروند]

  • موافق ۷ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵

    ناگهانی...

    من هنوز منتظرم...

    منتظرم میان ثانیه های سنگین انتظار،

    مادامی که سنگ فرش های خیس شهر را متر می کنم،ناگهان تکرار شوی...

    من به این اتفاق ناگهانی محتاجم...

    و به عصر باران خورده ای که تو را به قلبم هدیه دهد.

    باور کن این روزها

    از حجم سنگین نبودنت،نفس هایم به شماره افتاده...

    بیا...

    من به این اتفاق ناگهانی محتاجم...


    :: اسرار غمش گفتم،در سینه نهان دارم

    رسوای جهانم کرد،این رنگ پریدن ها...

    [یغمای جندقی]

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • سه شنبه ۵ مرداد ۹۵

    کنون مانند سرما درد با من گشته لذت ناک...

    هی می گویند طنز بنویس...

    بگذار نوشته هایت این ملتِ غم زده را بخنداند...!

    دِ آخر لامصب ها!

    مـــن او را نــــدارم...

    می فهمید او را نداشتن یعنی چه؟



    :: عکاس_امیرعلی.ق

    :: عنوان_نیما یوشیج

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • آبان دخت ...
    • جمعه ۱ مرداد ۹۵

    چشمان شرقی تو مرد...جان من است :)

    بیا بیخیال دنیا بشویم مرد من...بیا اینجا...کنار دلدادگی هایم بنشین تا برایت عاشقانه بگویم...از آن عاشقانه هایی که وسطش کم می آوری و می پرانی:برو دو تا استکان چایی بیار!!!بیا مثلا من آن دختر روستایی کم رویی باشم که چارقد گل دار به سرم می بندم و تو آن پسر روستایی با ابروهای کمانی،که نصف دختران محل عاشقت هستند...که هی از پنجره ی چوبی اتاقشان که روی طاقچه اش شمعدانی های رنگی رنگی گذاشته اند،منتظر می مانند تا سروکله ات پیدا شود و از لای پنجره نگاهت کنند...ولی تو ... چشمت به پنجره ی بسته اتاق من باشد...و به رزهای رونده ای که قابش کرده اند...آن وقت من پنجره را باز کنم و با گونه های گل گلی سرخ شده،یواشکی آن تیپ ساده ی روستایی ات را به آغوش چشمانم بکشم...تو هم لبخند بزنی...می دانم که می دانی پشت این پنجره ی نیمه باز دختر روستایی کم رویی ایستاده که چارقد گل دار به سر دارد...که دلش،دل دلِ آن چشمان شرقی را می کند...آن ابروهای کمانی...آن وقت بروی دم دروازه ی خانه تان...منتظر شوی تا بالاخره با یک تشت پر از لباس های الکی که تمیزند و بهانه ی شستنشان یک سبد دلتنگیست،بروم سمت رودخانه...یک سلام تند و آرام و خجالتی بیندازم توی گوشت و باعجله دور شوم...به زنان روستایی که کنار رود پخش و پلایند نگاه کنم...بنشینم و لباس های تمیزِ توی تشت را به آب بزنم و خیره شوم به سنگ های زیر آب ...به بالا و پایین شدن قطره های بازیگوش...صدای رودخانه بپیچد توی گوشم...صدای خنده ی زنان روستایی...صدای گاوها و میش ها و گوسفندها...صدای زنگوله ی بزها...من اما دلم جای دیگری باشد...همان جایی که اولین بار توی بچگی هایمان یک گل سرخ گذاشتی لای آبشار خرمایی موهایم...همانجایی که پسر مشدی قاسم را انداختی توی آبِ همین رودخانه چون عروسک چوبی ام را شکسته بود...ولی ناگهانی...با صدای پایی به خود بیایم...حس کنم یکی کنارم ایستاده...که رودخانه هم تاب نیاورد و تمامَش را به آغوش کشیده...که عکسش توی آب دارد بهم نگاه می کند...سر بچرخانم...یک جفت گیوه ی قهوه ای ببینم...آرام آرام نگاهم را بالا بکشم...شلوار مشکی...پیراهن سفید...جلیقه ی مشکی که دکمه هایش باز است...و آخر هم برسم به یک جفت چشمان شرقی که بهم لبخند می زنند...آرام بنشینی کنارم...لب بگزم و به اطراف نگاه کنم...به زنان پخش و پلای کنار رود که با اخم و نچ نچ و پچ پچ نگاهمان می کنند...آن وقت تو...تو که اینگونه رسوایمان کردی...یک سیب سرخ از توی جیبت در بیاوری و مقابلم بگیری...با لبخند...با آن گونه های چال دار مدهوش کننده ات...لپ هایم دوباره اناری شود و لبخند تو عمیق تر...و یکهویی صدای دست و سوت و کل کشیدن بیاید...امان از عشق...سیب را با لبخند ازت می گیرم مرد من...
  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • آبان دخت ...
    • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵

    باران که می بارد...

    غریب شبی است امشب...
    که باران می بارد
    سمفونی شبانه ام شده صدای باران ...
    پنجره باز است...
    بوی خاک باران خورده را دستی به تمام اتاقم پاشیده...
    و در این میان...
    تو
    نیستی...
    حال بگو...من با این لحظه ی عاشقانه چه کنم؟
  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    تو نگو آخ :)

    ببین من عاشقم...

    عاشق ها هم که می دانی،عقل توی سرشان نیست!!!

    یک وقت هایی اختیارکارهایشان از دستشان در می رود...

    مثلا وقتی سر پوست کندن خیار دستت را می بری و بلند می گویی:آخ!!!

    دست من نیست که با هُل از جایم می پرم و به سمتت می دوم.

    که از چشمانم دانه دانه اشک پایین می ریزد 

    دست من نیست که یکی در میان قربان صدقه ات می روم و 

    آن خیار بی وجود را لعن و نفرین می کنم.

    تعجب نکن از لعن و نفرین هایم!

    مگر نمی بینی؟ این خیار باعث شد تو بگویی آخ!

    می دانی تو بگویی آخ یعنی چه؟؟؟ 

    یعنی یکهو جانم بلرزد و ساختمانی هزار طبقه آوار شود روی سرم...

    روی دلم...

    آن وقت گرد و خاکش برود توی چشمانم...چشمانم بسوزد و هی ازش اشک بیاید!

    هی ازش اشک بیاید ...آخرش هم دنیایمان را سیل ببرد...

    می بینی جانِ من؟

    آخ گفتن تو ارتباط مستقیم با بلایای طبیعی دارد!


    :: به اشتیاق تو جمعیتی است در دل من/بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن...

    [علیرضا آذر]


  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    اگر...

    اگر خودت بودی...

    اگر می دیدی چگونه یک روزهایی نبودنت،

    نداشتنت،

    نفس نکشیدنت،

    دست می گذارد بیخ گلویم...

    اگر تقویم رنگ پریده ی اتاقم را در چشمانت قاب می کردی،

    ضربدرهای نبودنت را می شمردی،

    اشک های پای ضربدرها را می دیدی،

    آن وقت...

    شاید

    از پس کوچه ی دلتنگی هایم می گذشتی و 

    به روی همه غم هایم 

    حریری از جنس مهربانی می کشیدی...

    و دست بلند می کردی برای گورستان شادی هایم...

    تا یک به یک به پا خیزند...

    آخ که تو

    قیامت لحظه های منی...


    :: عکس از ناکجا آباد...

  • موافق ۹ | مخالف ۰
    • آبان دخت ...
    • شنبه ۱۹ تیر ۹۵
    تنها بودن های مدرن شهری،آن زمانی که حتی آسمان شب کنج کوچه ای تاریک می گرید،امثال مرا دست به قلم کرده و امثال غیر من را به هزاران کار دیگر مشغول...این است که می نویسم...